
تا به حال فقط دو مطلب درباره این اصطلاح نوشته شده است. یکی مقدمهای که علیرضا وصفی، گردآورنده مجموعه کتابهای «پ نه پ» در ابتدای کتاب اول آورده و بیشتر به کلیات اختصاص دارد. چیزهایی نظیر این: «مبتکر اصلی این ژانر طنز(!) به طور دقیق مشخص نیست … طنزهای اجتماعی «پ نه پ» گونهای مطایبه خانوادگی و اجتماعی، دور از هزل و هجو است…. از نظر ساختار ادبی زیرگروه ادبیات شفاهی قرار میگیرد…»
اما مطلب جدیتر را نگین حسینی در شماره ۱۶ ماهنامه «مدیریت ارتباطات» نوشت با عنوان «بررسی ارتباطی لطیفههای موسوم به پـَـ نـَـ پـَـ». این مقاله بر مبنای نظریه ارتباطات شفاهی بود و درباره شکلگیری پدیده «پ نه پ» از دیدگاه ارتباطی بحث میکرد. بخشی از این مقاله را بخوانید: «یکی از مباحث ارتباطی در حوزه ارتباطات شفاهی که بررسی پدیده پ نه پ را امکانپذیر میکند، «مقصودهای ارتباطی» است. با استفاده از این مبحث، میتوان نحوه شکلگیری و ساخت هر پ نه پ را شناسایی کرد. کسانی که به شیوه پنهپ سؤالهای روزمره را پاسخ میدهند، ضمن خنداندن مخاطب، او را بهطور جدی به این فکر فرو میبرند که در ارتباطات شفاهی و حین گفتوگو، چرا سؤالاتی از این دست میان افراد رد و بدل میشود که پاسخ آنها چنان مبرهن است که اصل پرسش را زیر سؤال میبرد و حتی آن را به سُخره میگیرد؟ آیا چنین پرسشهایی در متن مکالمات و ارتباط شفاهی انسانها، زیادی و بیفایده به نظر نمیرسند؟»
همشهری جوان ۳۵۲ www.h-j.ir

دیگر کمتر کسی هست که تلفن همراه نداشته باشد، و کمتر کسی است که تلفن همراه داشته باشد و هرازگاهی پیامکهای طنز برایش نیاید. غیر از این، خیلیها دستکم برای چک کردن ایمیلهایشان روزانه یا هفتگی به اینترنت سر میزنند و معمولا هم توی میلباکسشان چندتایی «پ ن پ» یا «مملکته داریم؟» جدید پیدا میشود. چی شد که سال ۹۰، اینهمه عبارت طنزآلود جدید ساخته و پرداخته شد و اینقدر دست به دست چرخید؟
جنبش «پ ن پ»!
هیچچیز نمیتوانست به این خوبی انتقام مرا از پسرعمهام بگیرد. پسرعمه مذکور، مصداق تمامقد (اتفاقا قدش هم خیلی بلند است) تمام «پ ن پ»های عالم است که به شکلی دیوانهوار، میتواند تمام چیزهایی را که خودش جوابش را میداند، با رگباری از سوالات باز-پرسی کند! فیالواقع یک جور موتور داخلی مرور بر اخبار دارد که با آن هر موضوعی را تبدیل به ۴۰-۳۰سوال میکند و میریزد توی ظرف، گوش و مغز یک بدبختی را هم گیر میآورد و توی سوالاتش ترید میکند و مخلوط به دست آمده را با لذت سر میکشد!
اما «پ ن پ» خاستگاهی قویتر از گرفتن حال پسرعمه من دارد. شوخی رایج سه چهار ماه آخر سال، کنایه ظریفی است به بخشی از اخلاق و ادبیات تعارفگونه ما ایرانیها: «در حالی که بدیهیات را سوال میکنیم، خودمان را دانای کل میدانیم.»
البته واضح است که بسیاری از این سوالهای بدیهی، کارکرد تعارفی-زبانی (Greeting) دارد، همانطور که در زبانهای دیگر هم هست. انبوه پرسشهای بدیهی مثل «داری غذا میخوری؟»، «میخوای بری بیرون؟»، «داری کاراتو میکنی؟» و صدها سوال دیگر، فقط برای این که حرفی زده شده باشد طرح و پرسیده میشوند اما وقتی سراغ همین Greetingها را در زبانهای دیگر میگیریم، به عبارتهای منطقیتری برمیخوریم. مثلا در انگلیسی، حرف زدن (و نه سوال کردن) درباره وضع هوا، تعارف رایجی برای باز کردن سر صحبت است. یا در فرانسه، حرف زدن از غذا هم بسیار معمول است.
حالا یک موقعیت مشابه را در نظر بگیرید؛ مثلا شما نشستهاید و دارید تلویزیون نگاه میکنید.
اگر یک انگلیسی شما را ببیند، با احتیاط از شما میپرسد: «میتوانم بپرسم چه برنامهای نگاه میکنید؟»
یک آمریکایی فریاد میزند: «برنامه فلان؟! من عاشق این برنامهام!»
دوست فرانسویتان میگوید: «اوه! من از این یارو مجری فلانفلانشده متنفرم!»
اما رفیق ایرانیتان سوال میکند: «داری تلویزیون نگاه میکنی؟!»
-پ ن پ!
بله! درست همینجاست که «پ ن پ» متولد شده است. پاسخی کنایهآمیز به تعارفی که گاهی بسیار اعصابخردکن به نظر میرسد.
اما دلیل فراگیر شدن سریع این شوخی چیست؟
دلیل اصلیاش شاید شیوع و رسوخ این Greetingهای سوالی باشد. در همه خردهفرهنگهای ایرانی و همهجور رابطهای – پدر/مادر و فرزند، دوستان، همکاران و … – اینجور سوال کردن بسیار شایع است. ظاهرا حوصله آدمها، اینجور وقت تلف کردن زبانی را برنمیتابد؛ هرچند همین آدمها ممکن است ساعتها حرفهای بیسروته بزنند تا وقت بگذرانند.
علت بعدی، همان حکایت ابزار و فناوری است. وقتی با یک پیامک کوتاه و ساده میتوان به جمع«پ ن پ»بازان پیوست، چرا که نه؟
و علت آخر، امکان مداخله و تست خلاقیتی است که این فرم به استفادهکنندگانش میدهد. شما که خودتان از قربانیان «پ ن پ» هستید، به راحتی میتوانید «پ ن پ» جدیدی خلق کنید، برای دیگران بفرستید یا بخوانید و میزان بامزگی خودتان را بیازمایید. در واقع آدمی که اولین «پ ن پ» عالم را خلق کرده، ناخودآگاه درست زده وسط هدف؛ و «ژانر»ی را فعال کرده که همه ما روزمره (و شبمره) با آن سروکار داریم. به عبارتی کلنگش را به چاه نفتی زده که حالاحالاها فوران میکند. جالب اینکه حتی ضد ژانر «پ ن پ» هم به همان اندازه گل کرد. نوشتهها و پیامکهایی که از جانب «ستاد مبارزه با پ ن پ» صادر میشد ولی در خدمت همان «پ ن پ» بود، مثل این:
- [مامان، پشت در حمام:] رفتی حمام؟
- بله مامان، رفتم حمام!
- داری دوش میگیری؟
- بله، دارم دوش میگیرم! (اعتراف میکنم مقاومت جوان مذکور در برابر گفتن «پ ن پ» واقعن ستودنی و رشکبرانگیز است!)
حالا گفتم «ژانر»، برویم سراغ این یکی.
ژانر: اینایی که…
ژانر، همان کلمه فرانسه/انگلیسی است که بر انواع ادبی یا سینمایی دلالت میکند: رمانتیک، جنایی، وحشت، فانتزی و الی آخر. اما حالا کارکرد یک جور نقد و طعنه خفیف اجتماعی را هم پیدا کرده است. مثلا: «ژانر: اینایی که همیشه احساس وظیفه میکنن» یا «ژانر: اینایی که همیشه سردیشون شده!» یا «ژانر: اینایی که هیچوقت برای خودشون نمیگن!» و غیره.
این نقد و کنایهها معمولا بر یک شخص خاص دلالت دارد. ولی چرا اسم ژانر رویش گذاشته شده؟ گمان میکنم دلیلش بیشتر از خوشمزگی صرف باشد. دستهبندی کردن آدمها، از جمله تفریحات ما ایرانیجماعت (میگویم تفریح، چون نمیخواهم قضیه را جدی بگیرم، اما متاسفانه هست!) و پیشینهاش طولانیتر از این «ژانر» تازه به دوران رسیده است. خیلی از ما، وقتی میخواهیم غیرمستقیم از کسی انتقاد کنیم، حرفمان را با «از اینایی که …» یا «اینا هستن که …» آغاز میکنیم. اینطوری، خواسته یا ناخواسته آدمها را دستهبندی میکنیم. خب، اشکالش کجاست؟ طبق نظر اغلب مغزشناسان(!)، مغز ما تمایل به حداکثر دستهبندی ممکن دارد. بنابراین مجموعه صفاتی را که لزوما ربطی به هم ندارند، توی یک بسته میریزد و درش را میبندد و یک اسم روی همهاش میگذارد. مثلا، ما یک مرد سبیلو دیدهایم که توی خیابان تف میاندازد و بلندبلند حرف میزند و لباس بیریختی هم پوشیده است. مغز ما به شدت تمایل دارد همه اینها را بریزد توی بستهای به نام «مرد سبیلو» و این پیشزمینه را شکل بدهد که همه مردهای سبیلو، بیریخت و بیادبند و به قواعد اجتماعی احترام نمیگذارند. مگر اینکه خودمان جلوی مغزمان را بگیریم و دستهبندی منطقی خودمان را تویش ذخیره کنیم؛ کاری که معمولا نمیکنیم. همین میشود که «اینایی که…» تبدیل میشود به یک عبارت متداول، و ناخودآگاه روی قضاوتهای ما درباره آدمها هم اثر میگذارد. به عبارتی، «ژانربندی آدمها، از ما امکان شناخت خالص آدمها و پدیدههای جدید را میگیرد.» راستی این جمله آخری از کی بود؟ دکتر شریعتی؟!
هر حرف خوبی شنیده یا خواندهاید، من زدهام!
تصورش را بکنید واقعا کسی این حرف را زده باشد! این شوخی مجازی با نام مرحوم شریعتی که سرآغاز شوخیهای شایع بعدی شد، کنایههای ظریفی در خود دارد. این شوخیهای کنایهآمیز، شامل انواع و اقسام جملات باربط و بیربط طنزآلودی بود که با نام وی در شبکههای اجتماعی یا پیامکها منتشر میشد. بدیهی است که موضوع شوخیها و کنایهها، اصلا شخص دکتر شریعتی نیست که ۳۴ سال پیش از دنیا رفته، بلکه روحیه سادهانگارانه بسیاری از ماست که حتی وقتی داریم حرف عالمانه و عمیقی میزنیم، به خودمان زحمت مطالعه، بررسی و اطمینان از گوینده حرف و منظورش را نمیدهیم. نتیجه این که چند تا اسم مشهور، میشوند گوینده تمام حرفهای خوب و صاحب همه خاطرات جالب! شادروان دکتر حسابی هم قربانی دیگر این سادهانگاری و البته افراط علاقمندان و بستگان نادان در نقل (و حتی ساخت!) خاطراتی از ایشان بود. خاطره مشهور دیدار صمیمانه وی با آلبرت اینشتین یا سفره هفتسین کذایی دکترحسابی که اینشتین بر سر آن نشسته و به فرهنگ ایرانیها غبطه خورده (و حتی دکتر حسابیاینقدر با آلبرت! شوخی داشته که کوک ویولونش را هم یواشکی عوض کرده و بعد از تعجب حضار، کلی درباره فلسفه موسیقی ایرانی توضیح داده!) مایه تولید دهها نقل قول طنز از وی شد که مثلا «یه شب من شام میپختم یه شب آلبرت، خیلی با هم ندار بودیم!» یا «E=mc2» رو من شب نوشتم، یواشکی گذاشتم تو کیفش!» و غیره، که کنایه از زیادهروی بیحد و حصر ما در تعریف و تمجید از مفاخرمان دارد، در حالی که اگر ازمان بپرسند بنده خدا چه خدماتی کرده، واقعا نمیدانیم! این دسته طنزها، یادآور این نکته غمانگیز است که بسیاری از ما، برای اثبات موفق بودن دانشمندی همچون دکتر حسابی، ملاقات کردن با اینشتین را ارزش و افتخاری بزرگ میدانیم، حال آن که صدها خدمت کوچک و بزرگ وی به مملکت را نمیشناسیم. واقعا مملکته داریم؟!
بله، مملکته داریم!
در سالهایی که مجله طنز هفتگی گلآقا به چاپ میرسید، شاید اغراق نباشد اگر بگوییم بار عمدهای از طنز اجتماعی به دوش این ۱۶ تا ۳۲ صفحه بود. گرچه برنامههای فکاهی تلویزیون یا ستونهای ثابت روزنامهها و مجلات هم نام طنز بر خود داشتند، اما بیپروایی گلآقا در عین ظرافتش، که ناشی از ادب ذاتی و حساسیت حرفهای مرحوم کیومرث صابری و همکارانش بود، موقعیت این مجله را در پرداختن به طنز اجتماعی یگانه کرده بود. در سالهای اخیر، طنز سیاسی با تکیه بر فناوری راحتالوصول پیامک و گستردگی استفاده از اینترنت، همیشه رواج داشته و مثل دعواهای سیاسی سالهای اخیر، متاسفانه حد و مرز اخلاقی هم نداشته و ندارد. اما قالب «مملکته داریم»، تجربه جدی و فراگیری در نقد طنازانه اجتماعی (و نه سیاسی) بود که بسیار هم از آن استقبال شد. مثل جنبش «پ ن پ»، اینجا هم امکان مشارکت مخاطب در تولید طنزهای جدید با همین قالب «مملکته داریم؟» باعث پویایی و زنده بودن آن شده. هرکسی میتوانست ناهنجاریهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادیای که دور و برش میبیند، در یکی دو جمله خلاصه کند، یه «مملکته داریم؟» تهش بگذارد و در وبلاگش بنویسد یا برای دوستانش پیامک بزند. اما خود این عبارت تفسیری دوپهلو دارد: مملکته داریم، یعنی سلب مسوولیت از گوینده و انداختن گناه مشکلات به گردن دیگران و مملکت و جبر جغرافیایی؟ یا مملکته داریم، یعنی سهم هرکدام از ما – با کمکاریها، اشتباهات، خودخواهیها و بیمسئولیتیهامان – در ایجاد شرایطی فرهنگی و اجتماعی که برای همه ما ناگوار است؟
به گمانم، این سوال آخر را باید درباره همه بازیهای زبانی، طنازیها و مزهپرانیهامان بپرسیم.
www.h-j.irحسین وحدانی/ همشهری جوان ۳۵۲

…. و اینا: مینیمال توضیح دادن یک پاراگراف؛ جمع بستن هرچیزی با «و اینا»، یعنی خودت بقیهاش را بخوان دیگر و حالتهای مشابهش را تصور کن. برای خلاصه کردن بحث و فاکتور گرفتن کلی توضیح درمورد علت شاد بودن یا هرچیز دیگری بودن به کار میرود، در حالتی که مخاطب خودش همه چیز را میداند.
اصن یه وعضی: وقتی مخاطب در بیان احساسات وامیماند. اوایل برای بیان شدت چیزی به کار میرفت که در مورد آن بحث جریان داشت اما به تدریج آمدنش در پایان هر جملهای، که نشان دهنده قاصر بودن زبان از بیان وضع موجود شد.
ال: مخفف از لحاظ؛ خود «از لحاظ» برای بیان کردن علت جملهای است که در مبتدا بهکار رفته، یعنی خلاصه توضیح دادن دلیل یا شرایط یا زمینه موضوع بحث، خود این کلمه هم به خاطر طولانی بودن مخفف شد تا وقت گوینده کمتر گرفته شود. ال حساسیت ماجرا، یعنی به خاطر حساسیت ماجرا. جمله یا کلمه بعد از ال تمام فلسفه وجودی بحث است.
اوفففف/پوففففف: اول اینکه اینها با هم فرق دارند. پوفففف نهایت یاس است، یا بیحوصلگی. لازم نیست برای بیان اینکه چقدر بیحوصله هستید، تمام زندگیتان را بنویسید و بدهید میدان انقلاب تایپ کنند و بگذارید برای مخاطب؛ فقط کافی است تایپ کنید پوففففف تا همه بفهمند که کلافهاید. اووووف اما داستانش فرق میکند. اووووف دوبار ناشی از قاصر شدن زبان است برای حالتی که نمیتوانید حتی اصن یه وعضی را بکار ببرید. دیدن پورشه شاسیبلند به طور ناگهانی، این صوت را به دنبال دارد. تعداد واوهای به کار رفته در اووف، میزان برانگیختی گوینده را نشان میدهد. اوففف با تاکید روی ف اما شدت کمتری دارد و یعنی که گوینده زودتر به حد برانگیختگی رسیده است.
اینایی که …: اشاره به یک ژانر خاص از آدمها، اینایی که همهاش میخوان برن خارج، اینایی که گل سالم پرسپولیس رو پایمال میکنن؛ نوشتن این کلمه در ابتدای جمله دستهبندی سریع سوژه است در قالب مورد نظر، یعنی اینکه آقا جان، مشابه این آدم با این داستان زیاد است.
باچه/باعشه/باوشه: خیلی خب دوستانه و همراه با تایید و اطمینان. باوشه یعنی ایول، حتما، چشم برو آقا، حله. باچه اما یعنی خیلی خب، فهمیدم، بس است دیگر. باعشه حالتی است بین این دو.
برنامه کنیم: قرار بگذاریم؛ برنامهریزی کنیم؛ از ترکیب برنامهریزی کنیم و هماهنگی کنیم، ایجاد شده است که مفهوم خودمانیتر و غیررسمیتری دارد.
پَ نه پَ: بدیهی است که اینجور است، پس میخواستی آنجور باشد؟! مشابه این عبارت در ادبیات انگلیسی درجواب سوالی که جوابش به وضوح بله است، گفتن این جمله است که «آیا پاپ در جنگل قضای حاجت میکند؟» این جمله خودش از ترکیب دو جمله دیگر «آیا پاپ در واتیکان زندگی میکند؟» و « آیا خرس در جنگل قضای حاجت میکند؟» با جوابهای «البته که بله» درست شده.
تو حلقم: ابراز احساسات شدید، قورت دادن سوژه مورد علاقه برای هرچه نزدیکتر شدن به آن. کاور آیفونت تو حلقم، یعنی چقدر روکش گوشی اپلتان زیباست. این کلمه هم به صورت مثبت و هم به صورت کنایی به کار میرود. اخلاقت تو حلقم، یعنی وااااقعا اخلاق بدی داری اما رویم نمیشود به تو بگویم!
تولید محتوا: هدف دادن به سری جملات بیمفهومی که بین چند نفر رد و بدل میشود. برای کسانی که اتفاقاتی را سبب میشوند که تا مدتها نقل مجلس و سوژه خنده است هم به کار میرود.
خسته: اصل جنس، ریشهدار، قدیمی، چیزی که غبار سالیان رویش نشسته باشد. بیشتر برای اشیاء یا برای یک ژانر از آدمها به کار میرود. مزدای خسته، لات و لوت خسته.
خو: یک ورژن «خب» است که برای نتیجهگیری بحث یا بیان انتظار از مخاطب به کار میرود. به زبان ریاضی یعنی وقتی p را داری، خو آنگاه q را هم داری دیگه.
دونقطه دی: ترجمه فارسی پوزخند یا خنده دنداننما؛ تایپ فارسی خنده.
دیدم که میگم: «تجربه کهنه مرا بپذیر»؛ یعنی اصلا آنقدرکه فکر میکنی عجیب و نامحتمل نیست. در پایان ماجرایی گفته میشود تا مخاطب قبول کند که این مساله به تجربه ثابت شده. ممکن است گوینده ندیده باشد حتی، اما باز آنقدر به ماجرا اطمینان دارد که میگوید.
سطح بحث: مشخص کردن جملهای که اهمیت موضوع اصلی گفتوگو را نشان میدهد. جلب توجه همه به پایین یا بالا بودن سطح گفتوگو؛ ابراز تعجب.
شاخ: بهصورت پارادوکسیکالی به دم درآوردن میگویند. «شاخ شدی» همان دم
درآوردی است. زیاد شدن روی کسی، ادعا داشتن. برای بیان بزرگی و جایگاه ویژه
کسی هم بهکار میرود.
عجیجم: «عزیزم»ی که باعث برگرداندن محتویات معده به مری شود.
فک کن …: از بین بردن هر احتمالی از معکوس بودن ماجرا؛ «- فلانی آنجاست؟ – فک کن نباشه» این یعنی قطعا آنجاست و نبودنش دور از تصور است. نوعی پ نه پ محترمانه. تفاوت فک کن با پ نه پ این است که این بار گوینده احتمال میدهد که مخاطب جواب سوالی که پرسیده است را نمیداند، درحالیکه در پ نه پ فرض بر این است که مخاطب باید خودش عقلش برسد و این سوال را نپرسد.
فیلان: فلان و اینها؛ فاکتور گرفتن از هرچیزی که لازم نیست بیان شود. نگفتن موارد حشو و زاید و بی اهمیت و جلب توجه مخاطب به کلمات قبلی.
کامنت: اظهار نظر؛ بیان عقاید و پیشنهادات در پای بحث مکتوب کسی دیگر؛ ابراز علاقه؛ دادن آشنایی به صورت نثر و در قالب جمله و نظر.
کل: هماورد طلبیدن، به رخ کشیدن داشتهها، سرشاخ شدن، مقابله کلامی، کل انداختن یعنی جلوی کسی ایستادن بر سر موضوعی، کل چیزی است که باید خوابانده شود تا آرام بگیرد.
لایک: ابراز علاقه؛ موافقت با نظر؛ خوش آمدن؛ جلب توجه کردن تنها با یک کلیک.
وخت: کمی مبهمتر و کلیتر از وقت؛ «وختی دلگیری و تنها» یعنی همه وقتهایی که دلگیر و تنهایی، نه فقط بعضی وقتها که دلگیر و تنهایی.
هار هار هار: صدای خنده است منتها معمولا برای سطح بیان بیمزه بودن جمله یا عبارت طرف مقابل بیان میشود.
هعععی: ای آقا! گذشت اون روزها؛ دست روی دلم نگذار؛ چه گویم که ناگفتنم بهتر است؛ افسوس خوردن ازلی؛ صدای غم روزگار، ای داد ای داد.
هی وای من: ابراز احساسات به پدیدهای لوس؛ ابراز احساسات الکی؛ بهطور لوس یا کنایهآمیزی ابراز احساسات کردن؛ گفتن «ای وای بر من» در مورد پدیدهای که در واقع اصلا به کفشتان هم نیست.
یه چی میگی: اشاره به گنجشکی نشسته روی منار؛ نارضایتی از بیفکر حرف زدن کسی؛ اشاره به بیپایه بودن حرف کسی.
یه عده هم هستن …: اظهار کشف گونه جدیدی از آدمها، بیان مثال نقضی که تنها نیست. نمونه: یه عده هم هستن وقتی میان انگار دارن میرن. تعداد کسانی که «یه عده هم هستن» از کسانی که در «اینایی که» جای دارند کمتر است.
سیداحسان بیکایی/ همشهری جوان ۳۵۲ www.h-j.ir