
پیرمرد و المپیک
آخر بازی وقتی اولین قهرمانی والیبال ایران در پهنه آسیا مسجل شده بود، بازیکنان خوش قد و بالای تیم ملی سراغ مربی رفتند و خولیو ولاسکو را به رسم همه قهرمانیها چند باری به آسمان پرت کردند.
چند ماه قبل وقتی ورود خولیو ولاسکو و کارلوس کیروش به والیبال و فوتبال ایران همزمان با هم شد، بیشتر رسانهها دنبال خبر و گزارش و مصاحبه از مرد پرتغالی بودند؛ اگرچه افتخارات ولاسکوی آرژانتینی در والیبال بسیار بیشتر از موفقیتهای کیروش در فوتبال بود.
کمی بعد هر دو سعی کردند با چاقوی خودشان جراحی لازم را برای فوتبال و والیبال انجام دهند و این وسط ولاسکو برش عمیقتری بر پیکره والیبال زد و چند نفر از بازیکنان مهم و نامدار را کنار گذاشت. مثل همیشه بیقراریها و انتقادها به راه افتاد و حتی عدهای گفتند که ولاسکو پیر شده و بیجهت در دو سال اخیر بیکار نبوده.
پیرمرد اما حوصله کرد و از ریل برنامهاش خارج نشد. او و شاگردانش در انتظار روز موعود به سختی تمرین کردند...
فریاد 15هزار تماشاگر حاضر در سالن آزادی، با بالا و پایین رفتن ولاسکو روی دست بازیکنان هماهنگ بود. حالا همه باور کردهاند که برای درخشیدن در سطح جهان نیاز به یک مربی بزرگ و اهداف بزرگ است.
با احترام به همه مربیان داخلی که پای ثابت همه پیشرفتهای والیبال در 15سال اخیر بودهاند، باید گفت که والیبال ایران بیش از همیشه نیاز به چهرههایی چون خولیو ولاسکو داشت.
مربی آرژانتینی که روزگاری با ایتالیا، دنیا را به تسخیر خود درآورده بود، حالا با ایران میتواند نام خود را مجددا سر زبانها بیندازد. او حالا یک مربی جهان وطنی است و فارغ از تعصبات کور باید او را یک «ایرانی» دانست.
والیبال ایران با بازیکنان بزرگ و مربی فوقالعادهاش میتواند پا در میدان المپیک بگذارد و المپیک همان نقطه عطفی است که والیبال ایران را وارد مرحله تازهای از حیاتش خواهد کرد. برای خارج شدن از زیر سایه فوتبال، والیبال را باید دربست سپرد به امثال ولاسکو. پیرمرد در این دریا تسلیم نهنگها نخواهد شد.



پرده خاطرات
.jpg)
این بود که ریسهها مثل ریسههای حرم طوری شکم بردارند که انگار دارند لبخند میزنند؛ مثل بابارمضان. هروقت گنبد طلایی را میدید، دستی به سینه میگذاشت و تعظیم میکرد و من هم مبهوت او، همان کار را میکردم.
فقط نمیفهمیدم چرا؟ داخل حرم هم، شانه او، نشیمنگاه من بود. روی شانه بابارمضان که گهگاهی تکان میخورد و میفهمیدم دارد گریه میکند، خودم را در آینهکاریهای دیوار میدیدم؛ کج و معوج. مواقعی هم که ضریح شلوغ بود، وظیفه دست کشیدن به ضریح با من بود و بعد هم دستی که روی سر من کشیده میشد.
حالا 16سال است که گوشه این عکس خالی شده، بابارمضان رفته اما هروقت مشهد میروم یا موقع تولد امام رضا(ع)سه سالم بود که با بابارمضان، این عکس را گرفتم. بابا رمضان، پدربزرگ مادرم بود و من میشدم نتیجهاش.
70سال اختلاف سنی داشتیم اما وقتی مشهد میرفتیم، علائق مشترکمان زیادتر میشد. از همین عکس گرفتن با پردههای نقاشی شده حرم تا گز کردن راسته خیابان تهران و بازار رضا.
بابارمضان مثل من علاقه زیادی به غذای حضرتی داشت و حوض پرآب صحن موزه. عاشق عود و آن پرهای رنگارنگ دست خادمان بود. همیشه سوغات مشترکمان از مشهد، هم همین عود و پرها بود. برای همین، خانه ما، بعد از سفر مشهد، پر بود از بوی عود و رنگ پرها.
شاید هم دیدن ریسههای چراغانی حیاطهای حرم امامرضا(ع) بود که پای ریسه را به خانه ما بازکرد؛ ریسههایی که طوری حرم را پرمیکردند که انگار دارند لبخند میزنند. ماهم اگر در خانه سعی میکردیم، دوتایی، ریسهکشی کنیم، تلاشمان که دوز نمایش حرم در تلویزیون و بقیه رسانهها بالا میرود، آن خاطرات مشترک، بیشتر جان میگیرد. فقط این روزها دیگر خبری از آن پردههای با ضریح قدیمی نیست.