همشهری جوان

پاتوق دوستداران همشهری جوان

همشهری جوان

پاتوق دوستداران همشهری جوان

یادداشت محمدمهدی حاجی پروانه در شماره 350 همشهری جوان



شوق گمشده


·         دل توی دلم نبود. پیشنهادی شده بود که حتی شنیدنش هم رویا بود. چه برسد به واقعی شدنش. برای کسی که بعد از سال‌‌ها خواندن و پیگیری مطبوعات، تازه دستش به نوشتن گرم شده بود و داشت مشق می‌کرد، نوشتن در مجله ای که هرهفته برای خریدنش به انتظار می نشست، خیلی غیرقابل باور و رویایی بود. اما اسماعیل رمضانی(دبیر وقت سرویس اجتماعی) ، انگار که توپ را بل گرفته باشد، سوژه را روی هوا زد:«خب چرا برای همشهری محله بنویسیش؟ توی همشهری جوان چاپش می‌کنیم». به همین راحتی، آن روز  یکشنبه من، یکی از به‌یادماندنی ترین روزهای کاری ام شد. گزارش جشن تولد دوسالگی پسری که پدرومادرش، جزو اولین زوجهای وبلاگ‌نویس بودند و ازدواج‌شان کاملا اینترنتی. یادم نمی‌رود که آن هفته، تمام روزهایش به اندازه سالی گذشت و شب‌ انتشار مجله، خوابم نمی‌برد و وقتی صبح شنبه 22 مرداد 84 رسید، من خوشحال‌ترین آدم دنیا بودم. هنوز هم شماره 31 «همشهری جوان» را مثل خیلی از شماره‌های دیگرش به یادگار نگه داشته ام و هروقت سراغش می‌روم دوباره همان حس و حال دوست‌داشتنی برایم زنده می‌شود. هنوز هم وقتی سطر به سطر آن گزارش را می‌خوانم، ذوق‌زده می‌شوم و کلی خاطره تلخ و شیرین از جلوی چشمم رژه می‌رود.

 

 

·         یکی از رفقای روزنامه نگار حرف جالبی می‌زد. از همان حرف‌هایی که مطمئن می‌شوی دغدغه خیلی‌ روزنامه نگارهای دیگر هم باشد. می گفت:«هنوز هم وقتی حتی یک ستون یادداشت برای جایی نوشته باشم، همان جور از خریدن آن مجله و دیدن نوشته ام ذوق زده می‌شوم که موقع چاپ شدن اولین مطلبم». و بعد غصه می‌خورد برای نویسنده های نوپایی که برایشان مهم نبود کجا و برای چه روزنامه و مجله ای و با چه پیشینه ای قلم می‌زنند و اسم‌شان کنار چه نام هایی آمده است؟ غصه می‌خورد برای ذوقی که در آن‌ها گم شده است و لذتی که برای هربار انتشار نام‌شان نمی‌برند.

 

·         دل توی دلم نیست. بعد از حدود یک‌سال، دوباره دارم برای مجله ای می نویسم که بخش مهمی از زندگی و تجربه کاری ام را با تنفس در هوای دوست داشتنی اش سپری  کرده ام. هرچند این جدایی یک‌ساله سخت هم نگذشت و به دلایلی لازم بود. اما هنوز هم وقتی می بینم مجله دوست داشتنی ام به شماره 350 رسیده ذوق می کنم. دوباره برمی‌گردم به 22مرداد سال 84 و شبی که تا صبح نخوابیدم تا اولین مطلبم را در شماره 31 مجله محبوبم ببینم و ذوقی که  پنجشنبه 4 اسفند وادارم می کند دوباره بروم پای کیوسک و مثل تمام این 350 هفته، همشهری جوان را بردارم و با ذوق، همان جلوی دکه ورق بزنم.




این یادداشت از وبلاگ «محمدمهدی حاجی پروانه» برداشته شده است.

آن 3 هفته که نبودیم...

راجع به توقیف 3 هفته ای همشهری جوان در سال 87، این یادداشت را به سفارش کامران بارنجی برای شماره 350 نوشتم که به جایش یادداشت احسان رضایی عزیز در همین باره در مجله کار شد





شماره غریب بود. با یکی دوتا واسطه پیدایمان کرده بودند و می‌خواستند مصاحبه بگیرند. بهانه هم ماجرایی بود که با نام «توقیف همشهری جوان» شناخته می‌شد. آن هم برای پرونده ای که موقع انتشار، با آن همه اصلاحات و حذفیات، شده بود مصداق ضرب المثل«شیر بی یال و دم و اشکم». اتفاقا اولین شماره ای بود که دبیر سرویس اجتماعی شده بودم و خب پرونده «عاشقی هرکی هرکی شد» هم اولین پرونده . هرچند سوژه و خیلی دیگر از کارهای پرونده، حاصل تلاش و زحمت ایمان جلیلی(دبیر آن موقع سرویس اجتماعی) بود و فقط لید پرونده را به عنوان دبیر سرویس نوشتم و برای بستن صفحه ها کمک کردم. ماجرا وقتی مطرح شد که دوماه و نیم از انتشار آن شماره گذشته بود. سوژه اما آن‌قدر داغ بود که هرکسی را وسوسه کند پی ماجرا را بگیرد:«یک پرونده تکان‌دهنده درباره روابط دختر و پسرهای امروزی».درخواست های مصاحبه را یکی یکی با هماهنگی بچه‌ها رد کردیم. هرچه بود، موضوع نباید سیاسی می شد و باید در کوتاه ترین زمان و آرام‌ترین فضا حل می‌شد.

***

نشسته بودیم دور میز گوشه دفتر آی تک و هرکسی چیزی می‌گفت. نگاه بچه ها اما به چشم های خیس همدیگر بود که باور نداشتند چنین روزی برسد و با سیاسی ترین شکل ممکن، مانع انتشار همشهری جوان شوند. از توی چشم های بچه‌ها قشنگ می‌شد داستان هرکسی را فهمید. یکی انگار به تکه پاره شدن پرونده فکر می‌کرد که 3 بار با قلم های سبز و صورتی و قرمز نظارتی ها جوری جراحی شده بود که کلی کلمه و جمله از دل گزارش درآمده بود و همه «رابطه‌« هایی که با قلم قرمز نظارتی ها تبدیل شده بود به «آشنایی پیش از ازدواج». یکی دیگر به آینده فکر می‌کرد و بچه هایی که دوباره سخت بشود دورهم جمع‌شان کرد. یکی خاطرات تلخ و شیرین شب های خروجی را مرور می‌کرد و یکی دیگر مانده بود مثل همه مطبوعاتی هایی که بیکار می‌شوند، چه جوری خرج قسط و وام اش را جور کند. شب تلخی بود آن شب ماه رمضانی که محمد جباری با صدایی لرزان بچه‌ها را یکی یکی جمع کرد و شنیدیم که قرار نیست دیگر شماره ای منتشر کنیم.

***

 وقتی شنیدیم که می توانیم دوباره بعد از عید فطر منتشر شویم، انگار شیرین‌ترین خبردنیا را شنیده ایم. 3 هفته تمام مجله روی کیوسک نبود. اما در تمام روزهای این 3 هفته، همه با زبان روزه جمع شده بودند و هرشب تا دیروقت، کلی گزارش و مصاحبه و یادداشت می رسید برای شماره ویژه «نوستالژی مدرسه» که قرار بود اولین شماره بعد از توقف انتشارمان باشد. مثل تیمی که توی یک بازی حیثیتی، محکوم به برد باشد شده بودیم. افطاری های دور همی آن سال در طبقه ششم ساختمان آی تک شاید خاطره انگیز ترین افطاری های زندگی همه ما باشد.حاصل هم همانی شد که باید باشد. عید فطر که گذشت، مجله که منتشر شد، ما عیدی ماه خدا را از خودش گرفته بودیم.

***

چندوقت پیش که یک روان‌شناس معروف و نامی، خبر از «روابط 80 درصدی دختران دبیرستانی با جنس مخاالف» داده بود و بعد هم تاکید کرده بود که حاضر است مدارک و مستندات این ادعا را هم ارائه دهد، یاد آن جلد معروف شماره171 و پرونده 3 سال پیش خودمان افتادم . ما در همشهری جوان، به عنوان یک رسانه و با آن پرونده، خیلی قبل‌تر از این ها هشدار را داده بودیم. ما راه را درست رفته بودیم.





این یادداشت از وبلاگ «محمدمهدی حاجی پروانه» برداشته شده است.

چطور کتاب‌های بیشتری بخوانیم؟

سایت اینترنت لایف‌هک اخیرا مقاله‌ای منتشر کرده که در آن به راه‌هایی برای مطالعه هر چه بیشتر کتاب اشاره شده. این پیشنهادها شاید در وهله اول ساده و پیش پا افتاده به نظر برسند اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، تاثیر زیادی روی میزان مطالعه ایجاد می‌کنند. به آنها نگاهی بیندازید و از همین حالا سراغ بالا بردن میزان مطالعه شخصی‌تان در سال ۹۱ بروید.

تندخوان باشید: خیلی از اهالی فن معتقدند که تندخوانی باعث کاهش فهم متون کتاب می‌شود اما حقیقتا این طور نیست و کسانی هم که خیلی سریع می‌خوانند از فضا نیامده‌اند. این کار چند تکنیک ساده دارد؛ اولا اگر سوار تاکسی و اتوبوس یا به‌طور کلی در حین حرکت کتاب می‌خوانید، از انگشت اشاره‌تان برای دنبال کردن خط استفاده کنید. این عمل به افزایش تمرکز روی متن کمک می‌کند و این تمرکز به تدریج تبدیل به یک عادت می‌شود. دوما هدفتان را از خواندن کتاب مشخص کنید. یعنی بدانید که چه چیزی جلویتان است با دیدن کلمه‌های عجیب گیج نشوید. از همه مهم‌تر سعی کنید که کتاب را نه تنها به صورت زبانی که در ذهنتان هم تکرار نکنید و اجازه دهید که کلمه‌ها فقط پشت سر هم از جلوی چشمتان رد شوند.

در هر زمان فقط یک کتاب بخوانید: این ایده که خواندن چند کتاب را با هم کلید بزنید تا در زمانی کوتاه چند کتاب مختلف خوانده باشید خیال محض است؛ چراکه مغز آدمیزاد چیزی به اسم حافظه کوتاه‌مدت دارد و زودتر از آنچه فکر کنید پاک می‌شود.

همیشه یک کتاب همراه داشته باشید: همه ما در طول روز زمان نسبتا زیادی وقت شده داریم که بخش بزرگی از عمرمانند. ولی اگر همیشه یک کتاب جیبی همراه‌تان باشد می‌توانید جلوی نشت لحظه‌ها را بگیرید و آنها را در جهتی که دوست دارید مال خود کنید.

لیست کتاب بنویسید: فهرستی از کتاب‌های مورد علاقه‌تان را یادداشت کنید و آنها را اولویت‌گذاری کنید. این‌کار انگیزه‌تان را برای رفتن سراغ آیتم‌های بعدی افزایش می‌دهد. ضمنا اگر آن فهرست همیشه همراه‌تان باشد می‌توانید از کتابفروشی‌های دست دوم برای کمک به جیبتان استفاده کنید.

صبح‌ها کتاب بخوانید: زمان معمول کتابخوانی ما شب‌هاست؛ اوقاتی که ذهن مبارک در خسته‌ترین وضع ممکن به سر می‌برد. پس سعی کنید کمی زودتر بخوابید و در عوض همان زمان شبانه‌ را پشت قباله صبحتان بیندازید؛ یعنی یک صبحانه بخور و نمیر نوش‌جان کنید و بعد (حتی شده برای نیم ساعت) کتاب بخوانید.

امیرجلال‌الدین شوکتی/ همشهری جوان ۳۵۱