همشهری جوان

پاتوق دوستداران همشهری جوان

همشهری جوان

پاتوق دوستداران همشهری جوان

فرهنگ اصطلاحات سیاسی

با عنایت به اینکه در برهه کنونی یک سری اصطلاحات و عبارات جدید به ادبیات سیاسی ما اضافه شده است، لذا «فرهنگ واژگان سیاسی» را که شامل ترجمه و تفسیر برخی اصطلاحات جدید در عرصه سیاسی می‌باشد از همین طریق‌ منتشر می‌نماییم.

توصیه فوری: هر کس این فرهنگ اصطلاحات را خواند باید ۵۰ بار از رویش بنویسد و به دست ۵۰ نفر برساند. جان عزیزان‌تان شوخی نگیرید! یک نفر شوخی گرفت درجا تبدیل شد به «خرمگس فتنه!»

ساکتین فتنه

در عرصه سیاسی برای خراب کردن و از میان برداشتن کسانی به کار می‌رود که باهاشان حال نمی‌کنیم! مشکلی هم ندارندها ولی ما سیستم‌مان طوری است که اگر یک روز فحش ندهیم، انگ نزنیم و داد و بیداد نکنیم شب خوابمان نمی‌برد! لذا استفاده از چنین نسخه‌هایی موجب التیام بیماری ما شده و باعث می‌شود شب‌ها تا حدودی راحت بخوابیم!

کاسبین فتنه

تجار سیاسی. کاسب. اهل معامله. بقال سیاسی. کارآفرین فوری، دارای ظرفیت بالا برای ایجاد انواع «نوندونی!». علاقمند به عکس یادگاری! معمولا به جای توضیح دادن درباره علل ترش بودن ماستش، سر و صدا و معرکه راه می‌اندازد.

کرکسان فتنه

طبل تو خالی، دارای صدا با فرکانس بالا! علاقمند به رسیدن به نان و نوا، علاقمند به خوردن و بردن از سفره‌های پهن شده! دارای روی زیاد، اول بار توسط «عماد افروغ» بدون اشاره به افراد خاصی به کار برده شد. سپس معلوم نشد چرا برخی کاسبین فتنه به خودشان گرفتند!

خرمگس فتنه

یکی از گونه‌های جدید خرمگس‌. گونه «معرکه»‌اش از قدیم الایام مورد لعن و نفرین خلق الله بوده. دارای وِزوزِ زیاد. اول حرف می‌زند بعد فکر می‌کند ولی به نتیجه‌ای نمی‌رسد. خلاصه باحال است. دارای هدف نامشخص، دارای بینایی و حافظه ضعیف. معمولا تند می‌رود می‌خورد توی دیوار!

موسی حسینی راوندی/ همشهری جوان ۳۵۱

باغی با درهای بزرگ و مرموز




باغ ما که پارک همه شد



همشهری جوان/شماره 350/مهدی شادمانی:

سرسره بزرگ هنوز هم اسطوره بچه‌های آن روزهاست. سرسره‌ای بزرگ وسط باغ که یک پله بلند داشت، یک مسیر آهنی طولانی مثل پل‌های عابر پیاده و یک صفحه طولانی و سیقلی برای هیجان سقوط آزاد. از بالا که خودت را ول می‌کردی، با سرعت روی یک انحنا می‌رسیدی و شیب آن سرعت را دو برابر می‌کرد. پایین سرسره هم زمین سیمانی بود که دو بار فقط زانوی شلوار من را پاره کرد. بماند که خیلی از بچه‌های آن دور و بر دست و پایشان را پای همین سرسره زخمی کرده اند. اما رسیدن به این سرسره و آن پز دادن‌های بعد از سرخوردن خیلی هم کار راحتی نبود.

 

راه خاکی وسط باغ از جلوی یک خانه متروک می‌گذشت . خانه‌ای ترسناک که ساکنانش کمی عجیب لباس می‌پوشیدند و به شان می‌گفتند :« کولی » وقتی راه خاکی به کنار خانه بزرگ و ترسناک می‌رسید، باید حتما دست بزرگترت در دستت بود. و خب پدرها همیشه حوصله نداشتند. کولی‌ها تنها عجایب باغ نبودند که، قسمت‌های دیگر پارک هم ناشناخته و کشف نشده مانده بودند.

باغ چهار در داشت. در غربی باغ را نمی‌بستند، در شرقی و جنوبی‌اش قفل بود و در سبز رنگ شمالی‌اش نیمه باز. هیچ‌کس نمی‌دانست چه کسی و چرا درها را قفل کرده اما همه می‌دانستند که به خاطر امنیت نیست. قسمت زیادی از  دیوارهای سنگی باغ ریخته بودند و  اگر کسی می‌خواست وارد باغ شود، نیازی نداشت که حتما سراغ در برود.


درهای قفل و زنگ زده، دیوارهای ریخته، علف‌های بلند و قسمت‌های کشف نشده همیشه سوالات بزرگ بچه‌های مدرسه بود. یک روز بعد از مدرسه با محمد، حمید و مجتبی قرار گذاشتیم که باغ را از در شمالی کشف کنیم. کاوه و امیر هم جرات نکردند بیایند اما قرار شد اگر اتفاقی افتاد، به همه خبر بدهند که ما به باغ رفتیم.


در سبز رنگ با صدای نعره‌ای باز شد. درختان تنومند و علف‌های بلند تنها چیزی بود که دیده می‌شد. محمد دم در ایستاد. فکر می‌کنم ترسید. خودم هم ترسیده بودم اما قرار نبود کم بیاورم.
با حمید و مجتبی رفتیم وسط باغ. برای رسیدن به سرسره باید همین طور مستقیم می‌رفتیم جلو. دیگر در دیده نمی‌شد به دنبال راه رد شدن از چند درخت و علف بودیم که یک مرتبه صدایی شوکه‌مان کرد :« چه کار می‌کنید » پیرمرد کولی‌ای که بیل بزرگی که در دست داشت،  در فاصله کمی از ما ایستاده بود. 


پیرمرد فریاد دیگری زد که هیچ کدام از ترس نفهمیدیم چی گفت. داد زدم فرار کنید و دویدم. مثل برق بر عکس راهی که آمدیم را برگشتیم و خیلی زود هم در را پیدا کردیم . اما هنوز چند متری به در مانده بود که زمین خوردم . تا به خودم بجنبم پیرمرد بالای سرم بود. این قدر زانویم درد می‌کرد که اصلا فکر نمی‌کردم ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

یک دفعه یادم افتاد که می‌گفتند در این باغ بچه‌ها را می‌کشند و همان جا دفن می‌کنند اما آن لحظه واقعا ترسم ریخته بود. پیرمرد نزدیک شد دستم را گرفت و گفت: «پدر جان آخه این چه بلاییه سر خودت آوردی، واسه چی اومدی تو باغ ؟» لحن مهربانانه پیرمرد باعث نشد که حمید و مجتبی برگردند. آنها رفته بودند اما محمد هنوز از پشت در نگاه می‌کرد. باقی‌اش را خیلی یادم نیست. ماجرای بیست و چند سال قبل است وقتی که پارک قیطریه هنوز باغ بود، باغ قیطریه.


این روزها همه درها را برداشته‌اند دیوارهای سنگی را کوتاه کرده‌اند، سرسره بزرگ را سال‌هاست کسی ندیده. همه مسیرهای خاکی آسفالت شده و وسایل ورزش گذاشته‌اند و مسیر ورزش صبحگاهی را رنگ مخصوص زده‌اند. باغ ما، پارک اهالی، حالا دیگر آلاچیق، حوض، استخر، فرهنگسرا، کتابخانه دارد و کلی چیز دیگر دارد. برای من و حتما همه بچه‌های آن روز قیطریه، هنوز جذاب‌ترین و هیجان‌انگیزترین قسمت باغ همان سرسره بزرگ است که نمی‌دانم چه وقتی برش داشتند و حالا بچه‌های کدام باغ و کدام محل از رویش سر می‌خورند.

طرح جلد همشهری جوان شماره 351




فهرست مطالب این شماره

جوان ایرانی

۲۸ دوستان همت کنید/ آشنایی با یکی از جوان‌ترین خیریه‌های اینترنتی



گزارش

۳۰ ما که رفتیم سنجش/ اگر شما هم یکی از کنکوری‌های متمرکز هنر هستید، این گزارش را حتما بخوانید

۳۲ بزن بریم مجلس/ در روزهای داغ انتخابات مجلس نهم، آرشیو کاریکاتورهای انتخاباتی هفته‌نامه گل‌آقا را ببیند

۳۴ خیانت و مکافات/ آیا زوج‌های امروز بیش‌تر از زوج‌های دیروز بهم «خیانت» می‌کنند؟ جواب این سوال را در این پرونده مفصل بخوانید



سبک زندگی

۴۲ پول بی‌خیر و خیر بی‌پول/ برای این‌که آدم خیری باشید باید چه ویژگی‌هایی داشته باشید؟



تئاتر

۴۶ مهاجران منزوی می‌شوند/ گفت‌گو با مسعود رایگان درباره مهاجرت به بهانه اجرای نمایش «شرق، شرق است»



سینما و تلویزیون

۴۸ اینجا فقط باید نام ایران باشد/ روایت جذاب یک ایرانی مقیم کانادا از دریافت اولین اسکار سینمای ایران

۵۰ شبانه‌های شنیدنی تلویزیون/ گفت‌و گو با کارگردانان «رادیو ۷»

۵۴ در چشم ماه/ درباره «هوگو»، آخرین ساخته استاد اسکورسیزی



ورزش

۵۶ می‌خواهم بروم برزیل!/ گفت‌و گو با مهاجم اول آبی‌ها

۵۸ فاتحان مادریدی/ چرا رئال‌مادرید بهترین تیم جهان است؟



جهان

۶۰ جناب آقای هیتلر‌زاده/ آثا از هیتلر یه فرزند پسر به جا مانده است؟

۶۲ چهاردیواری، اختیاری؟/ درباره شلوغی‌های این روزهای اسکاتلند



ادبیات

۶۴ نشانی آقای شاعر: سیمان‌فروشی هگمتانه/ پیدا کردن ردپای ابتهاج



روزها

۶۷ فتج دنیا با یک قرص/ ورود آسپرین به بازار داروی دنیا

۶۸ یک وجب فلسفه/ گردشی در تابلوی مشهور مدرسه آتن، به مناسبت سالروز مرگ ارسطو



بازها

فیلم‌باز: پک اول، بیل آخر/ اولین فیلم صاحب‌زمانی با حضور بازیگرانی معروف، عاشقانه‌ای آرام و اثرگذار است (صفحه ۷۰)

کتاب‌باز: یک جنگ داخلی، دو نویسنده خارجی/ یک متن تاریخی مربوط به زمان هخامنشیان که تازه بازسازی شده است (صفحه ۷۲)



کافه

هنر: آن‌ها طبیعت را به ما یادآوری می‌کنند (صفحه ۷۳)

ادبیات: دانه‌های زیتون هم می‌شکنند (صفحه ۷۴)

سینما: هوس کرد خوشبخت باشد (صفحه ۷۶)

پاتوق: این کافه خاطره دارد (صفحه ۷۸)