
همشهری جوان/شماره 348:
10 دقیقه واقعا زمان کمی است برای اینکه یک نفر میلیونها طرفدار پیدا کند اما مهاجم لیبیایی – ایرلندی پرسپولیس خیلی خوب راهش را بلد بود. او در همان شش ثانیهای که توپ را در اختیار داشت، در کل حدود 10 دقیقهای که بازی کرد، سه بار توپ را وارد دروازه استقلال کرد و اسطورهای برای قرمزهاشد؛ مخصوصا اینکه بعد از همایون بهزادی در سال 52 و بازی شش تاییها هیچ بازیکنی موفق نشده بود سه گل بزند اما داستان این 10 دقیقه آن چیزهایی است که مردم در مورد مهاجم قرمز پوش میدانند. حتی در مصاحبههای فراوانی که این روزها ازاو شده، بیشتر در مورد دربی حرف زده تا چیز دیگر. مصاحبه اختصاصی همشهری جوان با زاید را میخوانید.
ایمون یعنی چه؟
نامی
عربی است و پدرم این اسم را برایم انتخاب کرد. به معنی محفوظ بودن و امنیت
داشتن به کار برده میشود. اسمم را خیلی دوست دارم و تک است. به همین خاطر
در ایرلند هم دوست داشتم به همین اسم صدایم کنند.
میگویند برای آمدن به ایران مشکل داشتی؟
دیدگاه
من نسبت به ایران منفی بود. دوستانم مرا از حضور در ایران منع میکردند.
به هر حال ما در ایرلند زندگی میکردیم و همسایگی با انگلیس باعث میشود
اخبار خوبی از ایران نشنوم . کاملا دودل بودم. احساس میکردم ایران جای
مناسبی برای من نیست.
البته کسانی بودند که خلاف این حرفها را
میزدند و میگفتند باید خودت حضور در ایران را تجربه کنی تا به جو آشنا
شوی. یکی از دوستان از تیم پرسپولیس و جاذبههایش برایم تعریف کرد. برای
شناخت پرسپولیس به خیلی از سایتهای این باشگاه اعم از هواداری و رسمی رفتم
و تحقیق کردم. به من گفتند پرسپولیس تیم بزرگی است و هواداران پرشوری
دارد.
ظاهرا با پدرت به ایران آمدی؟
همچنان
مردد بودم و گفتم برای حضور در ایران برای پدرم نیز دعوتنامه فرستاده شود.
پدرم هم میخواست بداند در ایران چه خبر است و من در کجا میخواهم بازی
کنم. به وسیله مدیر برنامهام این مساله را به باشگاه پرسپولیس اطلاع دادم.
قبول
کردند و به همراه پدرم به ایران آمدیم. ابتدا به باشگاه رفتیم و بعد داخل
شهر چرخیدیم. تهران جاهای زیبای زیادی دارد. تست پزشکی دادم و بعد از قبولی
به هتل اوین رفتیم. از آنجا به تجریش و شهرک غرب و خیابان ولیعصر(عج)
رفتیم. به یکی از بزرگترین رستورانهای ایران رفتیم.
تهران آنطوری بود که فکر میکردی؟
شهر با چیزهایی که شنیده بودم، کاملا فرق میکرد. مردم سرشان به کار خودشان است و کسی به کسی کار ندارد. باور کنید با چیزهایی که شنیده بودم تصور میکردم اینجا شبیه عراق یا افغانستان است. جوری شده که اگر الان کسی از من درباره ایران بپرسد میگویم چیزی که من در این کشور دیدم، با چیزهایی که میگویید متفاوت است و من تجربه دیگری به دست آوردم اما مشکل جدیدی به وجود آمد. عدهای آمدند و گفتند این باشگاه پول بازیکنان را پرداخت نمیکند و پروندههای زیادی در فیفا در این زمینه دارد. دوباره ناامید شدم و فکر بازگشت به سرم زد.
در این باره با مسوولان باشگاه صحبت کردم و به
تفاهم رسیدیم. نزدیک تعطیلات ژانویه با پرسپولیس به تفاهم رسیدم. از
مسوولان برای اینکه تعطیلات را در کنار خانوادهام باشم، درخواست مرخصی
کردم. با رویی باز پذیرفتند و به کشورم برگشتم. برای اینکه ویزای طولانی
مدت و مجوز کار بگیرم، مسوولان و پرزیدنت باشگاه همکاری خوبی داشت و سریعا
کارم درست شد.
شروع فوتبالی خوبی در پرسپولیس نداشتی. نیمکت نشینی، بدنی ناآماده و یک بازی بد مقابل ذوب آهن.
روزهای
اولیه حضورم در ایران کاملا احساس میکردم که به من انتقاد میشود.
خیلیها میگفتند من بازیکن تاثیرگذاری نیستم و در تمرینات کیفیت خوبی
ندارم اما میتوانید از دوستانم بپرسید که خصوصیات من چگونه است. من در
تمرینات واقعا تنبل هستم و نمیتوانم کیفیت زمان بازی را ارائه کنم اما در
بازی همان چیزی میشوم که خودم میخواهم. البته مساله دیگر این است که من
دو ماه قبل از اینکه به ایران بیایم تمرین خاصی نداشتم.
لیگ ایرلند
تمام شده بود و من فقط توانستم در یکی دو بازی با تیم ملی شرکت کنم. بعد از
لیگ در جام کشورهای عربی با تیم لیبی در قطر شرکت کردم و در آنجا با یکی
از دوستان مشترکم صحبت کردم و قرار شد به ایران بیایم.
چند برادر و خواهر داری؟
چهار
خواهر و یک برادر دارم. برادرم فوتبالیست است و در رده جوانان بازی
میکند. پدرم همیشه میگوید او بهتر از توست و بازیکن بزرگتری میشود. گاهی
به خاطر این مساله به او حسودی میکنم. پدرم زمانی که به ایران آمده
بودیم، یک پیراهن از مسوولان باشگاه برای برادرم گرفت تا به او هدیه بدهد.
نمیدانم شاید روزی او هم به ایران بیاید و در تیم پرسپولیس بازی کند.
ببخشید این سوال را میپرسم، اگر دوست داشتی جواب بده. شرایط اقتصادی خانواده چطور است؟
در
ایرلند زندگی خوبی داریم. نه اینکه زندگی مرفهی داشته باشیم اما میتوان
گفت یک زندگی متوسط رو به بالا داریم. پدرم تمام تلاشش را برای زندگی راحت
خانواده انجام میدهد. پدرم مسلمان است و نماز اول وقتش را هیچگاه ترک
نمیکند. زمانی که به باشگاه رفته بودم، پدرم زمان نماز از مسوولان جدا شد و
برای خواندن نماز به محلی که معرفی کردند رفت.
یک خانواده مسلمان و متوسط و البته فوتبالی.
فوتبال
جزو علایق خانوادگی ما محسوب میشود. تیم سلتیک جزو تنها علایق مشترک
خانواده ما است. در کل ایرلند سلتیک به دلیل اعتقادات دینی مردم از محبوبیت
بالایی برخوردار است. تنها مشکلم با خانوادهام دوست داشتن تیم منچستر
است. من منچستریونایتد را دوست دارم ولی خانوادهام دوستدار تیم آرسنال
هستند.
کری جالبی بین ما در زمان بازی این دو تیم به وجود میآید.
کلا علاقه خاصی به لیگ انگلیس دارم.جذابترین فوتبال در لیگ این کشور
برگزار میشود. همیشه وقتم را به گونهای تنظیم میکنم که بتوانم بازیهای
لیگ برتر را مشاهده کنم.
در این مدتی که در ایران تو را دیدیم، لباسهای زیادی عوض نکردی. به
تیپ زدن علاقه دارم اما وقتم را هدر نمیدهم. دوست دارم تیپهای معمولی
داشته باشم و به سبک تیپ کلاسیک انگلیسی علاقه دارم. خالکوبی ندارم و دوست
دارم ساده باشم. به طور کلی اهل تیپ زدن نیستم.
چطور تفریح میکنی؟
فیلم و موسیقی از علایق من هستند. کلی فیلم با خودم آوردهام و در لپ تاپم همیشه فیلم نگاه میکنم.
سبک خاصی دوست داری؟
نه نه. سعی میکنم بهترینها را ببینم. فیلمهایی که در اسکار حضور دارند را دنبال میکنم و سعی میکنم آنها را تماشا کنم.
نام جدایی نادر از سیمین را شنیدهای؟
چیزهایی شنیدهام. میدانم در اسکار شرکت داده شده ولی خب ندیدهام که نظری در موردش بدهم.
موزیک چطور؟
موزیک آرامش خاصی به من میدهد. همیشه در اردوها موزیک گوش میدهم. به سبک پاپ علاقه دارم و بیشتر آهنگهای روز را گوش میدهم.
دیگر باید تنها زندگی کردن را یاد بگیری. میتوانی از پس کارهای خودت بربیایی؟
در
زندگی شخصی فوقالعاده تنبل هستم و اهل شست و شو و پخت و پز نیستم. برای
همین از باشگاه درخواست کردم برایم آپارتمان تهیه نکنند و در هتل زندگی
کنم. خب در هتل همه چیز آماده است و میتوانم وقت آزاد بیشتری داشته باشم.
ژورنالیست هم که هستی؟
از
دو سال پیش کار نوشتن و ژورنالیستی را با نوشتن در دنیای فوتبال شروع کردم
و بعد از آن در یک مجله و روزنامه هفتگی صرفا از روی علاقه شخصی مینوشتم.
در این نوشتهها سعی میکردم نظر شخصی خودم را درباره فوتبال، لیگ برتر و
شرایط آن روی کاغذ بیاورم. از این کار لذت میبرم.
چقدر درس خواندی؟ همزمان با بازی کردن بوده؟
لیسانس
اقتصاد دارم و دوست دارم بعد از اتمام فوتبالم کارم را در آن رشته ادامه
بدهم. فارغالتحصیل دانشکده دوبلین هستم و مجبور بودم همزمان با فوتبال
بازی کردن تحصیل خودم را توام انجام بدهم. محل تحصیلم با باشگاه دری سیتی
40 کیلومتر فاصله داشت و بعد از حضور در باشگاه به دانشگاه میرفتم.
حرفهای زاید در مورد زندگیاش در ایران
پیرمرد گفت: توهمانی که سه گل زدی؟زندگی
در ایران با اینکه برای ایمون تازه است اما جذابیتهای خودش را دارد. او
مانند همه کسانی که به ایران میآیند، از رفتار محبتآمیز مردم شگفتزده
شده و فعلا به او خوش میگذرد.
کلمه فارسی بلدی؟در این مدت فقط سلام و خداحافظی را یاد گرفتهام.
چه غذایی دوست داری؟
کبابهای ایرانی واقعا خوشمزه هستند و طعم چند نوع آن را چشیدهام و جالب بود.
در ایران دوست هم داری؟
در
این مدت با دوستان خوبی در ایران آشنا شدم. بهترین دوستانم در سفارت
ایرلند هستند و معمولا اوقاتم را با آنها میگذرانم. شناخت خوبی از ایران
دارند. با آنها به رستوران ژاپنی و یک رستوران به اسم گیلانه رفتیم.
در تیم چطور؟
مهرداد
اولادی، مهدویکیا، هاشمیان و جواد کاظمیان از دوستان صمیمی من هستند.
آنها به خوبی انگلیسی حرف میزنند و میتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم.
اولادی هم معمولا در زمان حرف زدن مربی به من کمک میکند و از این بابت
نسبت به او حس خوبی دارم.
میانهات با دنیزلی چطور است؟
دنیزلی مربی باتجربه و با سابقهای است که کارنامه خوبی دارد. شنیدم قبلا در پرسپولیس موثر عمل کرده و او را قبول دارند.
با علی کریمی چطور؟
علی
کریمی با چیزهایی که درباره اش شنیده بودم فرقی نمیکرد. لقب جادوگر واقعا
برازنده اوست. در خیلی از بازیها فرمانده تیم ما بود و کارهای
فوقالعادهای انجام میدهد. از بازیکنی که سابقه حضور در تیمی مثل بایرن
مونیخ را در کارنامه دارد، غیر از این انتظار نمیرود.
و علی دایی؟
علی دایی را در فوتبالتان میشناختم و چیزهای زیادی دربارهاش شنیده بودم و دوست داشتم او را از نزدیک ببینم.
انگار از دربی چیز زیادی نمیدانستی که اینقدر شوکه شدی؟
درمورد
دربی ایران باید بگویم اطلاعاتی داشتم ولی دوست نداشتم زیاد تمرکزم را در
این موضوع از دست بدهم. تمام دوستان و بیشتر هم تیمیهایم در این باره در
هفته قبل از دربی صحبت میکردند و نوعی هیجان همراه با استرس را در آنها
مشاهده میکردم. من کاملا خونسرد بودم
زندگی در ایران چطور است؟
مردم
ایران قبل از بازی دربی هم برخورد گرمی با من داشتند و بعد از اینکه متوجه
میشدند من عضو تیم پرسپولیس هستم، لطفشان سرشار میشد. برای من که در
کشوری مثل ایرلند با مردمی خشک و سرد زندگی میکردم این موضوع کاملا جذاب
است. در ایران و طی این مدت تجربه بدی نداشتم. هرکس مرا میبیند سعی میکند
با هر زبانی به من لطفش را نشان دادند.
خیلیها را دیدم که فقط به من I LOVEYOU میگفتند و بعد دیگر بلد نبودند چه باید بگویند! از گفتن همین یک جمله آنها هم خوشحال میشوم و واقعا شما خوش شانس هستید که مردمی خونگرم دارید. یک نفر که سن بالایی داشت، چند روز پیش مرا در هتل دید و به سمتم آمد و گفت: «تو همان کسی هستی که سه گل زدی؟» بعد از اینکه مرا شناخت، اصرار زیادی میکرد که حتما به خانهشان بروم و خیلی دوست داشتنی رفتار میکرد.
ایمون زاید و لذتی که از گل زدن به استقلال برده
این هتتریک لذتبخشترین بود
مهاجم
لیبیایی-ایرلندی هر چند زیاد در مورد دربی حرف زده اما انگار همیشه
حرفهای جدیدی برای گفتن دارد. حتما این ستون را بخوانید مخصوصا
پرسپولیسیها.
بهترین تصویری که از دربی یادت مانده ؟
وقتی
بین دو نیمه در حال گرم کردن بودم. برق ورزشگاه قطع شد و استادیوم سیاه
شد. زمانی که تماشاگران چراغ موبایل خودشان را روشن کردند، صحنه جالبی به
وجود آمد و آن لحظه واقعا بهیادماندنی بود.
گلهایت چطور؟ آنها تو را هیجانزده نمیکند؟
خب
آن تصویر خیلی بهیادماندنی بود اما گلهایم بهترین خاطرهها هستند؛
مخصوصا اولی. این گل خیلی حساس و حیاتی بود و بهترین لحظه دربی بود چون راه
خودم و تیم را باز کرد. بازیکنان همه با انگیزه شدند و قفل شکست.
بعد از گل زدن به سمت شرقی زمین رفتی . آنجا نه تیفوسیها هستند و نه عکاسها
در
زمان گل زدن همیشه به سمت تماشاگران میروم و دوست دارم شادیام را با
آنها تقسیم کنم. از اینکه مهاجم هستم و میتوانم با گلزنی آنها را خوشحال
کنم لذت میبرم. بعد از گل دوم و سوم هم به سمت تماشاگران رفتم . نمیدانم
آنها تیفوسی بودند یا خیر. البته برایم زیاد فرقی نمیکند. همه تماشاگرانی
که به استادیوم میآیند به یک اندازه خرج میکنند و مطمئنا به یک اندازه
تیم را دوست دارند.
سعی میکنم این بار به قسمتهای بیشتری بروم و با
تمام استادیوم خوشحالی کنیم. نمیدانم در پایان فصل چند گل دیگر میتوانم
برای پرسپولیس بزنم اما این را مطمئنم که مشکلی برای آقای گلها به وجود
نمیآورم. خوشحال میشوم تا پایان فصل تعداد گلهایم برای پرسپولیس دو رقمی
شود. البته همانطور که گفتم کار سختی دارم.
در یکی از مصاحبههایت گفتی که انتظار داشتی به خاطر هتتریک توپ را امضا کنند و به تو بدهند.
پیشنهادم
درباره اهدا توپ امضا شده را کاملا جدی گفتم. این مسئله خاطره خوبی برای
بازیکن ایجاد میکند. در ایرلند دو بار هتتریک کردم و در آن بازیها تمام
بازیکنان توپ را امضا کردند، تاریخ و نتیجه بازی را نوشتند و به من هدیه
دادند.
هنوز آن دو توپ را دارم و برایم انگیزه ایجاد میکند . باید
اعتراف کنم که هتتریک در بازی با استقلال برایم لذت بخشتر بود چون التهاب
در بین بازیکنان و هواداران را کاملا احساس میکردم و دوست داشتم در آن
لحظه کاری انجام دهم.
طوری صحبت میکنی انگار لذت بخشترین لحظات زندگیات بوده؟لذت بالاتری از گلزنی در یک دیدار حساس وجود ندارد. در این چند روز چند جمله درباره گلهایم گفتهام اما هنوز نتوانستم حس واقعیام را از گلهایم بیان کنم. یک حس خاص و فوقالعاده است که به زبان نمیآید.
غیرقابل توصیف است و همچنان سرمست از این قضیه هستم. تنها کسی میتواند آن را درک کند که بتواند در آن موقعیت قرار بگیرد. در هفته ای که گذشت، همواره مورد لطف هواداران و مردمی که مرا نمیشناختند قرار گرفتم و لذت اینکه آنها را خوشحال کردم، همیشه همراه من خواهد بود.

همشهری جوان/شماره 348/زهرا الوندی:
تا زمانی که برف ببارد، یعنی ادوارد زنده است و آن بالا روی تپهها دارد به درختها و گل و گیاههایش رسیدگی میکند و برف میسازد. خوب که نگاه کنی، شاید توانستی مرا هم ببینی که زیر آن برف دارم میرقصم.
ادوارد
قهرمان دوره بیرویایی و خمودگی است. برای اینکه وقتی ببینیش تا مدتها سفت
و سخت به زندگیت میچسبد و حالت را خوب میکند. کم هستند فیلمها و
شخصیتهایی که حال آدم را تغییر دهند؛ طوری که دلت را بلرزانند و از داخل
خالیت کنند و با چیزی جدید جایش را پر کنند. ادوارد دستقیچی از آن
شخصیتهاست که این کار را میکند.
شاید با همان قیچیهای تیز و بلند که اگرچه زشت به نظر میرسند و ترسناک اما درون هر چیز آشفتهای زیبایی میبیند و سه ثانیهای آن را از دل شلوغی میکشد بیرون و حالت خوب میشود.
کاری که نمونههایش را در شمشادهای بلند و شلوغ و موهای آشفته و در هم و برهم سگها و در شخصیت آدمها میبینم. همین ویژگیاش است که بالای تپه وقتی برای اولین بار خودش را به پگ (زنی که همانجا تصمیم میگیرد او را با خود به پایین تپه و بین آدمها ببرد) نشان میدهد، با وجود آن قیچیهای بزرگ در دست باعث میشود جز یک لحظه نه پگ را بترساند و نه ما را. ترس از او و قیچیهای بلندش فقط تا لحظهای است که در سایه ایستاده و هنوز چهره ادوارد را ندیدهایم.
وگرنه کی میتواند او را ببیند و در چشمهای معصومش نگاه کند و نقص بزرگش را فراموش نکند؟ آن هم وقتی با آن همه قدرتی که در دستش است، آن قیچیها که با آن هر کسی را میتوان ترساند، میایستد و صورت زخم خوردهاش را میبینیم و نگاه ترسیدهاش را که درباره مرگ پدرش، کسی که او را ساخته، درست مثل بچههایی که اصلا با مفهوم مرگ آشنایی ندارند میگوید: «خوابید و دیگه بیدار نشد.» و با دل آدمیزادیمان میسوزیم که بیچاره ادوارد!
اما ادوارد با وجود ظاهر مکانیکیاش، موجودی است
که مثل ما که لابهلای آدمها بزرگ شدهایم، مکانیکی و خشک رفتار نمیکند و
سخت نمیگیرد. دلش؛ که اولین چیزی است که پدرش برای او طراحی کرده (اصلا
ایده ساختنش از یک قلب بیسکوییتی شیرین آمده) به روی همه باز است. از آن
بالا که پایین میآید کافی است آدم مهربانی مثل پگی به او اطمینان خاطر
بدهد که نگران همسایهها نباشد که همه خوبند و مهربان؛ آن وقت بلافاصله
لبخند میزند و جز دوستی به هیچی فکر نمیکند.
نگران سوءاستفادههایی که ممکن است از او بشود هم نیست. اصلا نمیداند سوءاستفاده یعنی چه. بیاینکه کاسبانه به فکر پول باشد؛ از آن رفتارهای ما آدمهای زمینی، میرود سراغ حرص درختچههای همسایهها و تا شوهر پگ از دستمزد او نپرسد به آن فکر هم نمیکند «اما بدون پول به آدم کلوچه نمیدهند. میدهند؟» چنین چیزی برایش معنی ندارد ولی باید کم کم یاد بگیرد، اگر یاد بگیرد! عوضش لبخند میزند و با دقت قیچیهایش را به هم میزند و تا چشم به هم بزنی، از شمشادهای کوتاه و بلند، خانواده سبزی درست میکند. به خاطر همینها و صورت رنگ پریده و زخمهای صورت و قالب خشکی که برای حرکتش دردسر درست میکند؛ طوری که شبها باید دستهایش را در هوا معلق نگه دارد و بخوابد یا شاید هم اصلا نخوابد.
همه اینها ادوارد را به چیزی بیش از یک موجود افسانهای ساده تبدیل میکند، موجودی که از بیعدالتیای که در حقش شده عصبانی میشویم و با چیزی بین محبت و دلسوزی و ترحم و حتی خشم دلمان میخواهد همراه با کیم (دختری که ادوارد دوستش دارد) ادوارد را پنهانی برگردانیم به همان جایی که از آن آمده. دنیای عجیب و ناشناخته آن بالای تپه. جایی که تنها اما بیدردسر زندگی کند.
کار دیگری هم که علیالظاهر و با وجود همه وعده وعیدها برای معرفی دکتر خوب برای رفع نقصش از کسی ساخته نیست. هر چند که علاقه خود ادوارد هم برای عمل باشد (ولو که بعد عمل دیگر موجود خاصی نباشد)، همچنان دستها قیچی میمانند و کاری که حالا بیشتر از هر وقت برایش اهمیت دارد، در اذهان فراموش میشود.
حالا عاشق کیم شده که دوستی به اسم جیم هم دارد. آن هم جیمی که جز ظاهری آدمیزادی برتری دیگری نسبت به ادوارد ندارد. با این حال از آنجا که کار دنیا روی حساب و کتاب است، کیم از آن اوست. ادوارد بیچاره فعلا باید تلاش کند و با آن دستها توجه کیم را جلب کند. با دقت تکه گوشت سر میز را میبرد و نوک تیغه قیچیاش تکهای گوشت میزند و آن را سمت یکی از دوستهای کیم میگیرد.
شاید خندهدار اما تاثیرگذار. آن وقت چه؟ دختر دست او را پس میزند و بلند اعلام کند که هرگز نمیتواند این گوشت را بخورد چون کار ادوارد بهداشتی نیست. و ادوارد بیچاره وقتی میخواهد گوشت را توی بشقاب کیم بگذارد هم به قول ما آدمها خرابکاری میکند و آن را روی لباسش میاندازد و کیم بلند میشود تا لباسش را تمیز کند.
و اینجاست که بعضی مناسبتهای آدابی آدمیزادی حال آدم را خراب میکند! این خرابی حال چیزی است که در طول مدت دیدن ادوارد هی بالا و پایین میرود و هی کم و زیاد میشود. آن وقت که از ایستگاه پلیس به خانه بر میگردد (در خانه جیم گیر افتاده بوده و همه گمان میکنند به نیت دزدی رفته بوده) و حرفی که شوهر پگ به او میزند، حال آدم را بد میکند! او برای اینکه به ادوارد آموزش درست و غلط بدهد، از او سوال میکند که اگر کیف پر پولی در جایی پیدا کرد چه باید بکند؟ گزینهها اینهاست: میروی همهاش را برای خودت خرج میکنی، میروی برای آنها که دوست داری هدیه میخری یا میروی آن را تحویل پلیس میدهی؟ جواب ادوارد گزینه دو است. و کیم هم تایید میکند که این قشنگترین کاری است که میشود کرد اما «ما دنبال کار قشنگ نیستیم. ما دنبال درست و غلط هستیم»
همین تفاوت نگاههاست که به ادوارد میفهماند
باید فرار کند. باید بگذارد و برود بالای تپه. میتواند از همانجا تا ابد
عاشق بماند و مجسمههای یخی درست کند و برف بسازد و خیال همه را راحت کند
که تا برف میآید، یعنی ادوارد زنده است. موجودی از جنس عشق که برای مدت
کوتاهی به زمین آمد.
شاید هر کس دیگری جای جانی دپ بود، نمیتوانست ادوارد دست قیچی را این قدر ماندگار کند
من فقط 169 کلمه حرف دارم
فیلم اول قرار بود موزیکال ساخته شود و نسخه اولیه نوشته شده هم به همین منظور نوشته شده بود.
جانی دپ برای این نقش حدود 12 کیلو وزن کم کرده بود.
خانهها
و لوکیشنی که در فیلم نشان داده میشود واقعی است و متعلق به منطقهای در
فلوریدا. برای فیلم فقط زرق و برقش را زیاد کردهاند.
جانی دپ در فیلم فقط 169 کلمه حرف میزند.
ایده فیلم از یک نقاشی که برتون در نوجوانی کشیده بود گرفته شده است.
بعضی از تزئینات درختی که ادوارد ساخته، هنوز در نیویورک سیتی نگهداری میشود.
انتخاب محله و ویژگیهایش بر اساس محلهای است که خود برتون در آن بزرگ شده است.
برای نقش ادوارد بازیگرهایی مثل تام کروز، جیم کری و رابرت دانی جونیور هم مطرح شده بودند، اما در نهایت جانی دپ انتخاب شد.
انتخاب
اول برای ساخت موسیقی رابرت اسمیت بود. برتون حتی فیلمنامه را هم برای او
فرستاده بود اما اسمیت که مشغول کار دیگری بود و اصلا برتون را هم
نمیشناخت قبول نکرد و کار به دنی الفمن رسید. او گفته از بین همه کارهایی
که برایشان موسیقی ساخته، موسیقی ادوارد دست قیچی را بیشتر دوست دارد. برای
خود تیم برتون هم این فیلم محبوبتر از باقی فیلمهایش است.
نقش مخترع
از اول برای وینسنت پرایس نوشته شده بود. جالب است که این آخرین حضور
وینسنت پرایس بر صفحه سینماست و جالبتر اینکه آخرین صحنه حضورش در فیلم
مربوط به مرگ اوست.
ادوارد دستقیچی
نویسنده و کارگردان: تیم برتون
بازیگران: جانی دپ، وینونا رایدر، آنتونی مایکلهال، روبرت الیور
موسیقی: دنی الفمن
تاریخ ساخت: 1990
مدت زمان فیلم: 105 دقیقه
خلاصه داستان: پگی(دایت
ویست) که فروشنده لوازم آرایشی است به طور اتفاقی ادوارد (جانی دپ) را در
بالای تپه میبیند. ادوارد که انسانی دستساز است به جای دست، قیچی دارد و
تنها بالای تپه زندگی میکند.
علت قیچی بودن دستهای او هم این است که مخترع ادوارد در وسطهای اختراعش مرده است و برای همین هم ادوارد نصفه و نیمه مانده است. پگی وقتی میفهمد ادوارد تنهاست او را با خود به پایین تپه میآورد تا با آنها زندگی کند. با او و شوهرش بیلی (آلن آرکین)، کوین پسرش و کیم دخترش(وینونا رایدر). ادوارد عاشق کیم میشود اما کیم با جیم (پسر درب و داغون همان حوالی) است.
ادوارد به خاطر توانایی هایی که دارد خیلی زود خودش را در دل همسایههای فضول جا میکند و کار باغبانی و آرایشگری اهالی را انجام میدهد. اما بعد از مدتی جیم که از علاقه ادوارد به کیم بو برده، از کیم میخواهد که به ادوارد بگوید تا در خانه پدرش را با دستهایش باز کند تا بتواند از خانه پدرش مقداری پول بردارد. ادوارد قبول میکند. در را که باز میکند دزدگیرها فعال میشوند و گیر میافتد.
جیم و همدستش فرار میکنند اما ادوارد حرفی درباره آنها به پلیس نمیزند. جیم هم خودش را معرفی نمیکند و ادوارد با گواهی روانپزشک آزاد میشود. کیم وقتی میفهمد ادوارد چیزی درباره او و جیم نگفته کم کم به او علاقهمند میشود اما این ماجرا باعث شده ادوارد از چشم همسایهها بیفتد. پگی برای آرام کردن اوضاع تصمیم میگیرد مهمانی شب کریسمس بگیرد اما جیم همان شب با ادوارد درگیر میشود.
سوءتفاهمها درباره ادوارد بالا میگیرد. کیم از ادوارد میخواهد که فرار کند و به قلعه بالای تپه برگردد. اما جیم دست بردار نیست و به دنبال ادوارد به قلعه میرود. آنها با هم درگیر میشوند و ادوارد جیم را میکشد. دست آخر کیم به دروغ به مردمی که میخواهند وارد قلعه شوند میگوید که جیم و ادوارد هر دو کشته شدهاند.

همشهری جوان/شماره 348:
یکسری از کارشناسان آیتی و اهل فن میگویند که سالهای زوج میلادی، سالهای جهش در دنیای تکنولوژی است. دلیلش هم دو رویداد ورزشی بزرگ است که ملت برایشان سر و دست میشکنند و بهترین فرصت تبلیغاتاند: جام جهانی فوتبال و المپیک.
بنابراین حالا که روزشمار المپیک 2012 لندن هر روز به صفر نزدیکتر میشود، مایکروسافت سر و صدای زیادی برای نسخه هشتم ویندوز (که گویا قرار است با همین نام راهی بازار شود) به راهانداخته و امکاناتش را بدجور توی بوق و کرنا میکند.
چه امکانات و قابلیتهای جدیدی در ویندوز 8 میبینیم؟
هر کامپیوتری را که روشن کنید، احتمالا اولین تصویر پیشرویتان لوگوی
رنگارنگ ویندوز خواهد بود. اتفاقی که هر چند شامل حال همه کامپیوترهای بزرگ
جهان –از لپتاپها گرفته تا دسکتاپها و سرورها- شد اما به گجتهای جدید
مثل تبلتها و گوشیهای هوشمند راه پیدا نکرد و مایکروسافت حسابی از این
موضوع سرخورده و ناراحت است. پس آستینهایش را بالا زده تا سیستمعاملی به
بازار بفرستد که با همه دستگاهها سازگاری داشته باشد و بتواند در برابر
اندورید و اپل روسفید شود. به همین دلیل یکی از قابلیتهای ویندوز 8 امکان
اجرا به صورت یکشکل و یکپارچه روی وسایل مختلف خواهد بود.
نکته دوم کاهش رم مصرفی تا حداقل میزان ممکن است که به کاربر اجازه میدهد با یک رم 400 مگابایتی از ویندوز 8 استفاده کند، البته انگجت (یکی از سایتهای معتبر آیتی) این میزان را یک گیگابایت اعلام کرده و قابلیت جالب دیگر امکان انتقال تمام فایلها و تنظیمات ویندوز از طریق یک فلشمموری به کامپیوتر دیگر است. قابلیتی که مایکروسافت نام آن را Windows to go گذاشته.
اما اگر شما از آن دسته افرادی هستید که هنوز ویندوز XP را عوض نکردهاند و
مزه ویستا و 7 را نچشیدهاند، پیشنهاد میکنیم که از ویندوز 8 نترسید. این
ویندوز اگرچه از نظر ظاهری حسابی تغییر کرده و رابط کاربری جدیدی به خود
دیده اما از برنامههای نسخه قبلیاش پشتیبانی میکند و اگر اشتباهی رخ
دهد، میتوانید همه تنظیمات را با قابلیتی که Reset and Refresh نام گرفته
به حالت اول برگردانید.
امنیت ویندوز 8 نسبت به همخانوادههای قبلیاش پیشرفت چشمگیری داشته و در کنار نکات نمایشی به بحثهای ساختاری هم توجه شده. همچنین ویندوز 8 این امکان را دارد که نرمافزارهای مختلف را با هم و به کمک هم اجرا کند، البته به شرطی که خودشان عرضه این کار را داشته باشند. زمانی که برگ برنده مایکروسافت به بازار آمد، بیشتر راجع به آن صحبت خواهیم کرد.